برای اهالی دون تپه
در مورد یه کارتن می نویسم کارتنی که برای بچه ها ساخته شده اما پیچیدگی جالب و قابل تاملش ذهن آدم رومشغول میکنه ،هورتن فیلی که به صورت اتفاقی با مردم یه شهر کوچیک وخیلی کوچیک تر از اونچه که فکرش رو بکنید آشنا می شه که مردم این شهر توی یه گل یا به قول یکی از شخصیتهای بد جنس این کارتن توی یه شبدر زندگی میکنن واسم شهر شون دون تپه است.
چیزی که از این کارتن برای من جالب بود اینه که واقعا تونست منو به فکر ببره،شهری به این کوچیکی تو دل یه گرده ،فیلی که با وجود ظاهر عظیمش انقدر ساده دل که که می تونه با موجوداتی به این کوچیکی ارتباط بر قرار کنه و موجوداتی که بر خلاف قد و قوارشون ذهن بزرگی دارن که میتونن وجود فیل رو باور کنن و باز هم هورتن قهرمان داستان فکر من رو به خودش وا میداره که بدون هیچ چشم داشتی وجود خودش رو وقف دون تپه کرده تا بتونه ناجی اونها باشه.
وقتی بیشتر دقت میکنم این کارتن شباهت های زیادی به زندگی ما آدمها داره ،توی زندگی ما هم همیشه حقیقتهای کوچیکی بوده که دیده نمی شده ودرون گرده ی دل ما پنهون بوده و همیشه واقعیت های بزرگی بوده که اگر چه وجود داشتن اما دیده نمی شدن ،باور نمی شدن ویا خیلی وقتها نمی خواستیم که باورشون کنیم .
مردم دون تپه همون عقاید ما بودن و(من درونی)هر کدوم از ما ،شهر دار دون تپه ی دل ما،وهر کدوم از ما هورتن قهرمان،که البته خیلی از ما ها این موجودات رو سرکوب کردیم یا اصلا ندیدیمشون و هیچ وقت ناجی اونها نبودیم،
همیشه اطراف ما درست مثل کارتن هورتن کانگوروهایی بودن که این مردم کوچیک ساده دل رو زیر سئوال بردن ،اونها رو انکار کردن وگاهی وقتها برای اینکه ما رو از دون تپه ی دلمون جدا کنن سعی کردن تا توی هزاران هزار شبدر گمشون کنن .
اما مرد ومردونه بیائین هورتن قهرمان خودمون باشیم ،بیائین ناجی مردم کوچیک دلمون باشیم وگاهی وقتها از تمام کانگوروهای بد جنس اطرافمون برای مدت کوتاهی هم که شده فاصله بگیریم تا شاید توی سکوت
تنهاییمون صدای شهردار دلمون رو بشنویم که با تمام وجودش از ما کمک می خواد تا زندگی مردمش رو نجات بدیم ،
و بیائین بر خلاف زندگی پر دسیسه ایی که به ناچار تو منجلابش فرو رفتیم اگر یه روزی رسید که دون تپه ی ما میون هزار تا شبدر گم شد دونه به دونه همشون رو بگردیم تا خودمون رو پیدا کنیم.
پیشنهاد میکنم شما هم این کارتن رو نگاه کنید وبا کودک درونتون ارتباط برقرار کنید.
جنوبی ها بخونن
پشت پنجره ی سالن نشستم به دونه دونه های برف که می شینن روی زمین خیره شدم وبه چند سال پیش که برای اولین بار باریدن برف رو دیده بودم فکر می کنم ،آخه من بچه ی خوزستانم و تا وقتی که دانشجو شدم برف رو به جز تلویزیون جای دیگه ندیده بودم چون تا قبل از اون زمستونها مخصوصا وقتهایی که فصل باریدن برف بود مشغول امتحانات مدرسه بودم وبخاطر همین تا اون وقت که دانشجوی تهران شدم با این حس زیبای پاکی یکدست آشنا نشده بودم.
این حرف و این احساس برای من تنها نیست این احساس تمام بچه های جنوب که برای اولین بار در بزرگسالی با این شگفتی خدا روبرو میشن ،
یادمه با دختر عموی مادرم که درباره این موضوع حرف می زدی اون هم همین احساس رو داشت اون هم مثل من اولین بار وقتی برای ادامه تحصیل به تهران اومده بود باریدن برف رو دیده بودو می گفت صبح بیدار شدم و دیدم همه جا سفید شده باورم نمی شد ساعت ها به این سفیدی خیره شدم، درست مثل من یادمه دم غروب بود که هم خونه ایم صدام زد انیسا داره برف میاد دویدم کنار پنجره و ساعت ها به باریدنش خیره موندم اون بهم می گفت جنوبی برف ندیده ولی برای من اهمیتی نداشت چون واقعا هم برف ندیده بودم و انگار می خواستم یک شبه به اندازه ی تمام هفده،هجده سالی که باریدنش رو ندیده بودم بذارم که چشمهام تجربه کنن با این وجود هنوز وقتی آسمون نعمت خودش رو سخاوتمندانه به آغوش زمین می فرسته تا سیاهی زمین رو بپوشونه همون احساس بار اول رو دارم.
نمی دونم واقعا چند نفر جنوبی این مطلب رو میخونه اما مطمئنم که این یه احساس غریب مشترک بین تمام بچه هایی که زاده آفتابن و مجال دیدن سفیدی برف و لمس سرمای گرم وجودش رو نداشتن.
همچو برف...
همچو برف سپید باد بخت تو
تو ببار بر تنم
وصبور باش به دردهای من
من زمین وسخت خسته ام
از تمام روزهای بد
تو سپید وپاک
نم نمک ببار برتنم
من کویر وتشنه ام به دانه دانه های برف
تو ببار مهربان ترین من
و صبور باش تا غصه هام
پشت چشمهای تو
به خوابی زمستانی فرو روند
من تنم از آتش است
مثل ماه تیر
استخوان سوخته ودلم شکسته است
تو ببار قطره قطره بر تنم
همچو برف...
عروس عبوس
دامن عروس زمین
عبوس می شود ،
از نقش خونی که لکه دارش کرده است.
نوای عروسی زمین
با نعره ی رعد
شروع می شود،
درست مثل عروسی دختر عرب
که با صدای شمیر مردان قبیله اش
محکوم می شود به سکوت،
تا ابد...
دیر وقتیست
خدا می خواهد روی شیطان را کم کند
و زمین بارگاهی است
برای دو خشم
چنگ می رود توی چنگ
زمین ناله می کند
می افتد به پای عبد الطلب
و ابلیس شتر عنادش
درازتر سایه می کند،
خدا را چه می شود؟
که لج کرده از پا درآورد،
عروس بی صدای متهم
به دردهایی که آدم وحوا
نهاده اند بر سیاهه ی درگاه حجله اش
و تنها مرحمش
وقتی می شود که آه می کشد
وآسمان گریه اش دستی می شود
که او را نوازشش کند...
دامن عروس زمین
عبوس می شود ،
از همان شب تولدش...!
(آذر ماه سال1383)
